مرتضى راوندى
383
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
زدوده بود . كاترينو زينو و سوداگر ونيزى هردو مىنويسند كه اسماعيل پس از گرفتن تبريز دستور داد تا استخوانهاى كسانى را كه مسؤول كشته شدن شيخ - حيدر بودند از گور بيرون كشيده در ملاء عام در كنار سرهاى بريدهء گروهى از دزدان و روسپيان بسوزانند . بىگفتگو نبش قبر و سوزاندن استخوانهاى يعقوب پادشاه ، كه در باغ قيصريهء تبريز به خاك سپرده شده بود ، خشم و نفرت بسيارى از تبريزيان را بپرانگيخت ، اما هرقدر بر مقاومت و دشمنى مردم افزوده مىشد طبعا به همان اندازه ، خشونت پادشاه جوان و بيباك صفوى افزايش مىيافت . به گفتهء سوداگر ونيزى نمونهاى از رفتار ناهنجار اسماعيل جدا كردن دوازده تن از زيباترين جوانان خانوادههاى اعيان شهر و انتقال آنان به اقامتگاهش در كاخ هشتبهشت بود . به گفتهء انجللو اين گونه كارهاى خشونتآميز چنان ترس در دلها انداخت كه همهء مردم از جانشان بيمناك گرديدند و در تمامى تبريز كسى نبود كه جرأت دست - بردن به سلاح داشته باشد . سرانجام پس از آنكه بيست هزار نفر در اين شورش كشته شده بود ، همه جا در تبريز ساكنان شهر تافتهء سرخرنگى را كه شعار اسماعيل بود بر تن آراستند و مردم از اطراف و اكناف سر فرمانبردارى در برابرش فرود آوردند . « 286 » براى صوفى يا سرخ كلاه پيوستن به اسماعيل متضمن پاداش مادى فراوان بود ، زيرا همه مىدانستند كه اسماعيل هرچه به دست مىآورد با گشادهدستى بيمانندى ميان سربازانش تقسيم مىكند و پشيزى از غنيمتها را براى خودش نگاه نمىدارد . . . سوداگر گمنام ونيزى از انضباط و عشق جنونآميز پيروان شاه اسماعيل سخت در شگفت شده و مىنويسد : « اين صوفى را رعايايش چنان ستايش مىكنند كه پندارى خدا بر روى زمين است . بسيارى از سپاهيانش بدون زره وارد معركهء كارزار مىشوند . . . در سراسر ايران نام خدا فراموش شده و همه جا نام اسماعيل بر زبانها جارى است . » « 287 » در سال 915 ه . شاه اسماعيل براى مبارزه با شيبك خان يا محمد خان شيبانى عازم خراسان شد و در جنگ سختى كه بين طرفين درگرفت ، شيبك خان كشته شد و با تصرف بلخ و هرات ، حدود ايران تا رود جيحون بسط يافت . عبد الحسين نوايى مىنويسد : رفتارى كه با كشتهء محمد خان شيبانى شده يكى از زشتترين وقايعى است كه تاريخ زندگى سلاطين مستبد و متعصب ، شرح آن را ثبت كرده و خلاصهء آن به نقل از تاريخ عالمآرا اين است : « هر عضوى از اعضاى او را به ولايتى فرستادند ، سر او را پوستكنده و پر كاه كرده به سلطان بايزيد بن سلطان محمد غازى پادشاه روم فرستادند ، و كاسهء سر او را به طلا گرفته به قول مؤلف احسن التواريخ قدح مثال ، در بزم حريفان بادهء نشاط ، در گردش بود . . . دست او را ( يعنى شيبك خان را ) بريده به يكى از يساولان بهرام صولت داده
--> ( 286 ) . تاريخ سياسى و اجتماعى ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس ، ص 152 . ( 287 ) . همان ، ص 155 .